عشق دیگری

خرید بک لینک
- میخوام یه رازی رو بهت بگم

در حالی که خدا خدا میکرد اون چیزی که فکر میکنه نباشه جواب داد: بگو

- خیلی بهت وابسته شدم، نمیدونم چرا هرچی تو میگی بدون چون و چرا انجام میدم!

اصلا انگار منتظرم تو در مورد یه چیزی نظر بدی که همون کارو کنم!!

وقتی تو ناراحتی منم عذاب میکشم، وقتی میبینم داری با خودت چیکار میکنی از ناراحتی فقط میخوام گریه کنم...

انگار شدی پاره ی تنم...

نمیدونست خوشحال باشه یا ناراحت!

با این که قبلا علی و مهتا یه چیزایی در مورد شقایق بهش گفته بودن ولی بازم از شنیدن این حرفا شوکه شده بود...

خواست یه چیزی بگه که ناراحتش نکنه ولی با خودش فکر کرد از این به بعد بودنش فقط باعث عذابش میشه...

چون خودش هم یه شرایطی مثل همینو تجربه کرده بود...!

بعد یکی دو دقیقه که نتونسته بود هیچ جوابی پیدا کنه شقایق نوشت: نباید اینارو بهت میگفتم. تو تازه یه شکستو پشت سر گذاشتی، من احمقم که انقدر زود ازت انتظار دارم یه رابطه دیگه رو شروع کنی

از خودش بدش اومد. کجا اشتباه کرده بود که این حس به وجود اومده بود؟ اون که همیشه خودشو یه آدم بد و خودخواه و بی بند و بار نشون میداد تا همین اتفاقا نیوفتن! پس چرا؟

بالاخره دلشو زد به دریا و جواب داد: شقایق من خیلی دوست دارم، میبینم واسم چه کارایی میکنی...

اون شبی که یه ساعتی وسط حرف زدنمون خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم بیدار موندی و پی ام دادی واقعا خجالت کشیدمو برام عجیب بود که انقدر برام ارزش قائلی...

کمتر کسی هست که اون موقع صبح خونه رو بپیچونه و اون همه راه بیاد به خاطر این که کاره رفیقه منو راه بندازه، اونم چون من ازش خواستم...

وقتی فهمیدی مامانم مریضه اون صلوات هارو نظر کردی... این کارت واسم خیلی خیلی با ارزش بود...

هرچی باشه مادرم کل زندگیمه... اون نباشه منم نیستم.

ولی واقعیت همیشه مسخره بوده و اینجا هم مسخره بودنه خودشو کاملا ثابت میکنه...

ما از هیچ لحاظی شبیه هم نیستیم. گفته بودی که اهل دوستی نیستی، خودتم میدونی پسری به سن و سال من حتی جرات فکر کردن به تشکیل یه زندگیو نداره!

همه اینا به کنار، خونواده من با این که من با یکی بزرگتر از خودم ازدواج کنم اصلا کنار نمیان!

یه نگاهی هم بندازی میبینی از نظر فرهنگی و مخصوصا مالی زمین تا آسمون فرق داریم!

تو فقط شهریه مدرست پارسال 15 میلیون بود! به نظرت میتونی با یکی مثل من که تو کل دوران تحصیلش 8 میلیون هم خرج نکرده زندگی کنی؟!!

شدنی نیست به خدا...

- میشه فقط باشی؟

- بودنم فقط زندگیو از تو میگیره، اشتباه منو نکن!

جوابی نداد...

چند روزی بدون هیچ حرفی گذشت تا این که شقایق از همه جا غیب شد!!

امیدوار بود که شقایق با خودش کنار بیاد و باعث درد و رنج یکی دیگه هم نشه...

زل زده بود به کتابای توی کتاب خونشو از سیگارش کام میگرفت...

از خودش میپرسید این چه قانونیه؟ چرا نمیشه فقط دو نفر هم دیگه رو دوست داشته باشن و بس؟؟ چرا همیشه کسی که دوسش داری، یکی دیگه رو دوست داره؟ چرا نمیتونی بری با کسی که دوستت داره...؟؟

خدایا، این حکمت توعه یا اشتباه و تلقین احمقانه ی ما انسان ها...؟

بلندی های بادگیر......

ما را در سایت بلندی های بادگیر... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 19:30

صفحه بندی