دریاچه

خرید بک لینک
میشد حس رضایت رو کاملا از تو چشام خوند...
یه جورایی انگار یه هاله ای از خوشبختی دورمو گرفته بود!

حالا که فکرشو میکنم میبینم احمق بودم که انتظار نداشتم چنین اتفاقی بیوفته!
همه چیز کلیشه کامل بود!

یه شب سرد زمستونی، روز پر مشغله ای که به خیر و خوشی داشت تموم میشد، وقتی بین بهترین رفیقاتی و با طرفت دوتایی پشت ماشین لم دادین...
واقعا باید یه احمق بزرگ باشی اگه همون لحظه نفهمی که دنیا واست یه آشی پخته که نگو و نپرس!


- یه دقیقه میای بیرون باهات کار دارم
- عزیزم واقعا خستم همینجا بگو غریبه که نیست بینمون
- نه باید بیای بیرون
- اصلا بیا در گوشم بگو
با خنده ادامه دادم: ما رو که همیشه به اتهام در گوشی حرف زدن دهنمونو سرویس میکنن، دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم!

از اون اصرار و از من انکار بود که نازی روشو کرد بهم و گفت: صادق برو بیرون دیگه لابد کار مهمی داره.

بالاخره با هزار ناز و ادا پیاده شدم، هوا واقعا سرد بود، کاپشنمو گرفتم سمتش ولی سرشو به نشونه نه تکون داد.

- بگیر بپوش تازه از حموم اومدی سرما میخوری
- صادق باید حرف بزنیم

با یه لبخند احمقانه گفتم: چیه حس میکنی واسه اون قضیه هنوز زوده؟
- نه حرفم این نیست، صادق من واقعا دوست دارم...
تو خیلی خوبی، خیلی...

لبخندم رو لبم خشک شد. چند ثانیه چشمامو بستم، بی اختیار چند قدم عقب عقب رفتم...
سریع اومد سمتم بازومو گرفت و کشید سمت خودش.

باورم نمیشد، دنیا بازم داشت رو سرم خراب میشد...
انگاری ده تا تیر تو شکمم خالی کرده باشن، به زور رو پاهام وایستاده باشم و یه تیر خلاصی شلیک کرده باشن تو فرق سرم و توی اون لحظه ایستادن تا افتادن باشم.
لحظه اصلا قشنگی نیست! به هیچ وجه کوتاه هم نیست!!

- مشکل از منه...من...همه بهم میگفتن...سارا...امیر...منم حق دارم...خیانت...نمیتونم بشم جنده جمع...کاش...کاش تو رو یه جای دیگه میدیدم...خارج از این اکیپ...متعهد...

اینا همه چیزی بود که من از سخنرانی یه ربع بعدش یادمه...!
تو تمام این مدت نمیتونستم بهش نگاه کنم، فقط یه بار صورت خیسشو دیدم.
بند دلم داشت پاره میشد، پوتینامو با یه آرامش مسخره روی زمین میکشیدم...
در عین حال که داشتم به همه چیز فکر میکردم، نمیتونستم روی هیچ چیزی تمرکز کنم.

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم، همه زل زده بودن به ما.
یه لبخند حرسی روی لبم و یک عالم اشک پشت چشمام جمع شده بود...

- هیچ جوره نمیمونی نه...؟
سرشو انداخت پایین و به نشونه نه تکون داد.
منم دور و برم رو نگاه میکردم و سرمو تکون میدادم، هیچ کاری از دستم بر نمی اومد، تصمیمش جدی بود.

با لحنی که رسما داشت التماس میکرد که بمون گفتم: برو.
سیگارمو روشن کردم و راه افتادم به سمت پارک...

تو راه برگشت نه اون حرف میزد نه من.
رفیق های بدبختمون هم افتاده بودن بین ما و نمیدونستن چیکار کنن!

رسیدیم در خونشون، هیچکدوم هم دیگه رو نگاه نکردیم، دست همو گرفتیم و با صدا های گرفته خداحافظی کردیم.
وقتی وارد ساختمونشون شد کاپشنمو کشیدم رو سرم، جوری که هیشکی صورتمو نبینه و تا خود محل لم دادم رو صندلی.

چهار روز بعد بهم خبر رسید که با یکی دیگس...

بلندی های بادگیر......

ما را در سایت بلندی های بادگیر... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 25 بهمن 1397 ساعت: 5:10

صفحه بندی